احمد مجد الاسلام كرمانى

289

سفرنامه كلات ( فارسى )

يكى دو روز ديگر از اين قضيه گذشت مجددا از حاكم استدعا كرديم كه چائى [ چاى ] عصر را باهم در رودخانه صرف نمائيم حاكم مساعدت كرده فرستاد اسباب چاى و آبدارى بردند در كنار رودخانه انداختند ما هم از عقب رفتيم و خود من مشغول ترتيب چاى شدم ، رفقا هم لنگ زدند و آب‌تنى كردند ، حوالى غروب كه عازم حركت بباغ بوديم پسر خان تلگرافچى آمد به پدرش خبر داد كه زنگ دستگاه صدا مىكند ، خان تلگرافچى با نهايت عجله برخواسته ( خاست ) و رفت به قدر نيم ساعت طول كشيد تا مراجعت نمود ورقه تلگرافى تقديم حاكم كرد مضمون تلگراف آنكه : قونسول انگليس براى سياحت بكلات ميآيد حسب الامر حاجى حبيب را بفرستيد برود در « آل » پذيرائى كند . امضاى تلگراف از جليل الملك بود ، فورا بباغ دار الحكومه رفته و فرستاديم حاجى حبيب را آوردند و او را با دو نفر سوار از سوارهاى كلات روانه « آل » نموديم و خودمان با كمال شوق آمديم به دار الحكومه خيال كرديم سربازها را كه دار الحكومه هستند با ساير سربازها كه در مطلق خاك كلات هستند حاضر نموده لباس نظامى به آنها بپوشانيم و توپچىها را هم حاضر كنيم و براى ورود قنسول انگليس تهيه رسمانه ديده شود كه اسباب افتخار دولت ما باشد ولى افسوس كه همين كه سرهنگ را احضار كرديم و اين مطلب را به او اظهار داشتم خنده بلندى اولا و گريه طولانى ثانيا كرد اما خنده‌اش براى خيال خام ما بيچاره‌ها بود كه از حال آنها درست مطلع نبوديم ، اما گريه‌اش از پريشانى روزگار خودش و سربازهايش بود كه نه لباس داشتند نه اسلحه نه مخارج نه جيره هركدام در يكى از دهات مشغول دروگرى و و فعلگى بودند كه بتوانند لقمه نانى تحصيل نمايند ، و از اين بيانات ما هم بگريه افتاديم و چه بگويم كه چه بر ما گذشت چرا كه ما ميدانستيم اوضاع دولت ايران مشوش و پريشان است اما نه تا اين درجه كه يكدسته سرباز منظم در مثل كلات